My black eyes
چشمان من , چشمان توست , همان چشمان سیاه
دیگر برای گفتن بهانه نیست! خشک است گلوی حرف های هر روزی ! از چه بگوییم ؟ از عشق ؟ از امید ؟ از روزهایی که در فرار می گذرد ؟ از چه بگوییم؟ از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟ یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟ در پی چه باشیم؟ آینده ای نامعلوم؟ حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟ کدام ؟ تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!! با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می ماند ... کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ... کاش ... سکوت ُ سکوت و سکوت در خانه نه صدایی هست و نه حتی نگاه سردی ! تنها این آینه است که اثبات میکند هستم ! وجودم انگار سالهاست طلسم شده ٬ نه می بینم و نه میشنوم ... تنها گاهی آهی از سر تسلیم میکشم ! توانی برایم نمی ماند٬ حتی توان گریستن ! وقتی تو نیستی ! نمی دانم ، نمی دانم و نمی خواهم بدانم ، کجایم؟ کیستم ؟ وقتی تو نیستی ! هیچم ، پوچم ،خالی ام و خالی از چه ؟ نمی دانم ! وقتی تو نیستی ! اینجا ، آنجا ، هر کجا که باشم. حقیرم ، کوچکم ، غمگینم ! وقتی تو نیستی ! یاس ، اندوه ، سکوت و تاریکی سهم من است ! وقتی تو نیستی ! یک بار ، دو بار ، هزاران بار می شمرم لحظه های با تو بودن را ! وقتی تو نیستی ! وقتی تو نیستی ! تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ! اما تو نیستی ! شاعری روزی گفت :
« بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ! » آن نگاه کو ؟ و کجاست ؟ پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟ رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟ شاعر از قرن دگر بود٬ نبود؟ به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود ! بی شک از جای دگر بود که گفت : بهترین٬ عشق٬ نگاه . دوره اش٬ دوره مردانی بود ٬ کز پس تیرگی چشم سیه می مردند !!! و زنانی که به سر پولکی دامنشان ٬ مهر و وفا دوخته بود !!! در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود ! زرگر پیر به هر کس که صفا داشت٬ امانت میداد ! مرگ بی یار٬ دگر آینه عبرت مردم شده بود ! کودک باغ٬ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود ! اینک اما ٬ به چه کس باید گفت : که غریبانه ترین ناله شهر ٬ سهم آدمهایی است ٬ که به رسم دیروز ٬ زیر لب زمزمه کردند که های : « بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است! »
كه هميشه نارنجي ديدمش «هیچ» این بود پاسخ یک عمر زندگی! که می داند واژه «انصاف» در پس کدامین حرف آن نهفته است ؟..... سلام دوستای خوبم اول یه معذرت خواهی به خاطر این همه بی وفایی که کم پیدام و به کسی هم سر نمی زنم . باور کنید به یاد همتون هستم و از همتون هم ممنونم که بهم سر می زنین . تنها یه مدتیه که اصلا حال هیچ چیزی رو ندارم . می گذره مهم نیست . حالا هم اومدم که یه آپی بکنم و برم . راستش این آپم رو توی خواب دیدم ، یعنی این جمله رو توی خواب یه صدایی توی گوشم گفت ، چراش رو نمی دونم !!!!! ولی وقتی بعد بهش فکر کردم دیدم جمله خیلی عمیقیه که توی زندگی همه آدما مثل یه حقیقت بزرگه . البته این نظر منه ، تا نظر شما چی باشه ؟!!!! انسان از جوانی تا پیری خود موجودی است با تجربه سالها توجه به بی توجهی های خود ، افسوس که در پیری نوجوانی بیش نیست !!! ممنونم از همتون یا حق تابوت لحظه های در خواب مانده ام مغموم و بی صدا ، تنها به جرم بی کسی بر دوش خاطرات ، از یاد می رود . می خواهد از افلاک بگذرد ، بر خاک بنگرد ، شاید زمین مرده آرامش دهد به او.. می ترسد از سنگینی سکوت بعد مرگ ،
می ترسد از سیاهی و این درد بی امان . پی در پی و عمیق فریاد می زند : « تنها بمان زمین ، تنها نفس بکش ، بر مرگ خود بخند!!!» اینک زمان اشک و فغان و ناله نیست ! ای نارفیق پست ! بر من نظاره کن ، بر این عقوبت یک عشق یا هوس !!! با چشم خیس خود ، بر من نظاره کن ... بشنو صدای من ، پی در پی و عمیق فریاد می زند : « تنها بمان زمین ، تنها نفس بکش ، بر مرگ خود بخند! نفرین به تو زمین !! نفرین به تو زمین !!!» صاعقه ای از عشق بر من ترنم دلهره های شیرین قطره اشکی به بهانه انتظار و چشمانی که به یاد توست ...
نگین![]()

نگین ![]()

نگین ![]()

آهنگ پس زمينه اين وب رو تقديم مي كنم به عزيزترين آدم اين حوالي

نگین ![]()



نگین 

نگین ![]()
این است تنها خاطرات روزهای عاشقی !!!![]()
نگین ![]()



